خرید بک لینک

به نظر من آدمها چه دکتر باشند چه مهندس، چه وزیر باشند چه وکیل، چه معلم باشند چه مدیر، چه شاعر باشند چه نویسنده؛ هر چیزی که باشند، تا وقتی بعد از دستشویی رفتن دمپاییها را خیس میکنند، هیچی نیستند! هیچی!!!

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: پنجشنبه 25 بهمن 1397 ساعت: 3:46

چهارده ساله بودم. رفته بودیم سفر. کلید اتاقمان را که دادند، سریع چمدانهایمان را برداشتیم و با آسانسور بالا رفتیم. در اتاق را باز کردیم. اولین چیزی که به چشممان خورد بالکن بزرگی با یک شیشهی بلند قدی

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: پنجشنبه 25 بهمن 1397 ساعت: 3:46

گفت: بیا بگیر. گفتم: این چیه؟ گفت: جورابه دیگه. گفتم: چیکارش کنم خب؟ گفت: یه جا خوندم بوی تن معشوق باعث آرامش میشه. گفتم: بوی تن یا بوی پا؟ گفت: آخه فقط با خودم یه پیرهن آوردم و دو جفت جوراب. میشه

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: پنجشنبه 25 بهمن 1397 ساعت: 3:46

تصمیم گرفتهام فهرستی درست کنم از کارهایی که باید قبل از مرگ انجام بدهم؛ بعد دانه دانه شروع کنم به انجام دادنشان. مثلاً به عنوان اولین کار میخواهم این هفته به فلان کافه که چند سالی است روی مخم رفته، بروم و یک «سینامون دولچه لاته» سفارش بدهم تا برایم مشخص بشود سینایشان را که یک جور خاصی لات است، واقعاً به خورد ملت میدهند یا با مشتریهایشان شوخی دارند؟

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: پنجشنبه 25 بهمن 1397 ساعت: 3:46

مامان دارد آب پرتقال میگیرد، هنوز نیم کیلو هم نشده که دستش خواب میرود. میآید کنارم مینشیند برای استراحت. یادم میافتد بچه که بودیم همهی انارهایم را میدادم مامان آبلمبو کند. میگویم: «من بقیهاش

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: پنجشنبه 25 بهمن 1397 ساعت: 3:46

بیشتر از شش ماه است که هر روز میگوید: «چه خانوم خوشگلی! با من ازدواج میکنی؟» و من هر روز به سؤالش جواب مثبت میدهم و بعدش با هم صدای لیلیلیلیلی درمیآوریم. همینقدر ساده، همینقدر خوشمزه!

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: پنجشنبه 25 بهمن 1397 ساعت: 3:46

در يكی از رستورانهای شهر جديد، غذای بینظيری پيدا كردهام به اسم «آش عباسعلی» كه البته بعد از يك بار نوشجان كردن، میتوانيد از روی صميميت «عباسعلی» خالی صدايش كنيد. به اين صورت كه میرويد رستوران و میگوييد: «عباسعلی دارين؟»، «يه عباسعلی داغ داغ لطفاً»، «عباسعلی چه گرون شده!»، «دو تا عباسعلی آماده كنين، میبرم!» و...

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: پنجشنبه 25 بهمن 1397 ساعت: 3:46

گفت: نازِ من کیه؟ گفتم: من. گفت: نیازِ من کیه؟ گفتم: من. گفت: رازِ من کیه؟ گفتم: من. گفت: درازِ من کیه؟ گفتم: چی؟ گفت: قافیهی دیگهای پیدا نکردم. گفتم: عزیزم، بهتر نیست زورکی شعر نگی؟ گفت: باشه. و رف

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: پنجشنبه 25 بهمن 1397 ساعت: 3:46

خوشحالم؟ نمیدانم. غمگینم؟ شاید. دلهره دارم؟ احتمالاً. همهی این حسها را با هم دارم. دیوانه نشدهام! فقط دارم ازدواج میکنم. آخر میدانید؟ ازدواج چیز عجیبی است. از یک طرف پروانههای ریز ریز آبی توی د

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: پنجشنبه 25 بهمن 1397 ساعت: 3:46

صفحه بندی